حکایت نامه

٢٠ بهمن ۱۳۸۸
 

صوفی بیا که آینه صافیست جام را تا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام بازچین کان جا همیشه باد به دست است دام را

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو یعنی طمع مدار وصال دوام را

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند آدم بهشت روضه دارالسلام را

ما را بر آستان تو بس حق خدمت است ای خواجه بازبین به ترحم غلام ر

حافظ مرید جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان شیخ جام را



۱٩ بهمن ۱۳۸۸
 

ببار ای بارون ببار

  بر شب تیره ....

ببار ای بارون ببار

   بردلم خون گریه ...




۱۱ بهمن ۱۳۸۸
 

چند وقتیه دارم به دعای کمیل فکر میکنم برام سئواله که چرا کسی مثل علی میگه من چیزی ندارم ، کاری نکردم علی که همه زندگیش در راه خدا بود تا اینکه امروز فرق ا لیتل با لیتل را خوندم ، شاید چیز ساده ای بود ولی ذهن کوچیک من نمی کشید !!!

یه وقتی هست شما پنج میلیون پول دارین میخواین لباس بخرین این پول زیادی هست ولی یه وقتی با این پول میخواین آزرا بخرین ، پنج میلیون همون پنج میلیونه ، شمام همون آدم ولی نسبت به اهداف ارزشها عوض میشوند ، فقر علی هم از همین سنخه یه وقت هست با من ... میخواد مقایسه شه یه وقت هست با عظمت وقدر خدا !!!

یه نکته جالبش اینکه در قوس صعود انتهائی وجود ندارد چون همچون علی درخط فقر سیر میکنه وشاید اونجام که میگه همه گناهها رو انجام دادم منظورش اینکه  منی که در قوس صعود در خط فقر قرار دارم حرکت نکردنم در این قوس و در جا زدنم از همه گناهها ضایع تره راستش یه خورده ترسیدم پس وای به حال من بیچاره!!!



۱٠ بهمن ۱۳۸۸
 

چقدر دلنیشن بود آنچه در اول اذانش می خواند: 

                   افوض امری الی الله انٌ الله بصیر بالعباد

خدای بخشنده ! سنتی قراردادی که هر که مستمند بود حقی از زکات دارد ، عاجزانه میخواهم از آن جامی  که شبهای تیره را صبح میکند ، قطره ای بر من مسکین بچشانی  .

خدای من ! شنیده ام  که نه تنها بندگان را می بینی بلکه از رگ گردن هم به همه نزدیک تری ، به من افتخار بندگیت بده تا شرمنده نشوم همه امورم را به تو بسپارم .

خدای مهربان ! هرچه کردم از روی نادانی و فراموشی کردم تو خود میدانی قسط دشمنی نداشتم ، از آنچه کردم ونپسندیدی ...



٦ بهمن ۱۳۸۸
 

فهمیدم در این شهر

              معنی سیلیم را


                 از ضرب دست خوردم

                                دندان شیریم را




٥ بهمن ۱۳۸۸
 

همه از خدا ئیم و به سوی او بر میگردیم یعنی دلتا ایکسمون صفره و کلا کاری انجام نمیدیم فقط قد بازی در میاریم و کل کل میکنیم واونم درمجموع کلاکلهای اولین تا حال به سمت صفر میل میکنه !!! از عمر این وبلاگ هم هفت سالی شد که میگذره ! اگه مخلوق ذهن فشلم افریده بدن قناصم بود مهر سال دیگه باید کیف و کتاب براش میخریدم و راهی مدرسش میکردم که اونم برای خودش ریگ کله گنده ای  بشه تو این کویر ادما . هفت سال چرت وپرت نوشتم و اومدید خوندید و یه کامنت نگذاشتین تا اینکه یک اسپم وبلاگ منو پیدا کرد و ٢تا ٢تا برام کامنت گذاشت ولی دشمن اونم پاک کرد ، شاید یه وقتائی از دست همه چی شاکی شده باشم وحتی یه بارم خودکشی بلاگی کرده باشم ولی انچه موجوده احاکی ازاونکه ان شاالله نهضت ادامه داردپس بازم بیائید وبخونید وکامنت نگذاریدوبرید .



۳ بهمن ۱۳۸۸
 

ما سرخوشان وصل ، دل از دست داده ایم

همراز عشق و هم نفس جام باده ایم

برمابسی کمان ملاملت کشیده اند

تا کار خود زابروی جانان گشاده ایم



٢ بهمن ۱۳۸۸
 

دیشب دادش علی اومد به روی دستام بوسه زد

میگفت عزیزم از سفر برات النگو خریدم وای بازم خواب میددم

دیشب دیدم که عمه جون با قاسم اومد خونمون

میگفت برات یه چادر خوشگل گلدار بریدم بابا اینم خواب میدیدم

دیشب میون دفترم برای دادش اصغرم

عکس عمو رو با الم کنار دریا کشیدم نگو بازم خواب میدیدم

یه شب جا موندم ازهمه بروی دست فاطمه

چشام میرفت که خواب بره یه دفه با سیلی پریدم کاش که اینم خواب میدیم....



۱ بهمن ۱۳۸۸
 

ساعت سه تهران دیدنی است مخصوصا دم کافه مرکزی بعضی جاهاشم شباش خیلی ترسکانه مثلا دم پارک لویزون بعضی جاهاشم شباش رویائیه مثل بهشت مادران



٢۸ دی ۱۳۸۸
 

بعضی از جمله ها شنیدش از بعضی از افراد چقد سخته



٢٧ دی ۱۳۸۸
 

مفلسانیم و هوای می و مستی داریم

                  آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند ...




٢٥ دی ۱۳۸۸
 

بعد از هر سختی مشکلی هست در همان راستا دوبرابر اندازه



٢٤ دی ۱۳۸۸
 

می خوام کامنتای بلاگم را ببندم اینقد این ملت مزاحم میشن دق کردم



٢۳ دی ۱۳۸۸
 

مویم سپید میکنی اما نمی کشی

جانم به لب رسیده اما مرا نمی کشی

ازپیر مردهای عزایت شنیده ام

ما را که پیر کرده ای اقا نمی کشی

من ذره ذره آب شدم

من را میان ذکرا حسینا نمی کشی

قابل نبوده ام که مرا در کنار خویش

یک شب پای گریه زهرا نمی کشی



٢٢ دی ۱۳۸۸
پسر سوم زهرا چه دیدن دارد....

ابی اگر نبود تو دریا نمی شدی

مشکی اگر نبود تو سقا نمی شدی

این تیر با نگاه نظر میزند تو را

حالا نمی شد اینهمه زیبا نمی شدی

می خواستی که تیر نگیرد تن تو را

اینقدر خوش قد و بالا نمی شدی

 



٢۱ دی ۱۳۸۸
 

برهم زنید یاران این بزم بی صفا را

گلشن صفا ندارد بی یارگلشن آرا



٢٠ دی ۱۳۸۸
 

کارت ملی را به مسئول ویلچیر میدهی ، یکی را با وسواس انتخاب میکنی ، نرسیده درب ورودی توقف میکنی ، برایش باید  اذن ورود را بلند بخوانی ، از بسط شیخ بهائی وارد گنبد سبز میشوی ، وقت نماز ظهر است ویلچر را با ولیچر سوار رها میکنی به ورودی  محراب امام زمان  میروی با دوستی قرار دیرینه داری با او باید به صحن آزادی بروی با او که هستی باید زیارت نامه را تو بخوانی و ایستاده بخوانی ، باید سعی کنی غلط نخوانی ، دورکعت نماز زیارت ، از صحن آزادی بیرون میائی به زیر زمین میروی وقتی به زیر زمین میرسی دوست داری بنشینی خستگی در کنی ، بازهم همان احساس ... ، باز دیر شده پیرزن کلی معطل مانده به سمت صحن گوهرشاد میدوی ، او مهربان نشسته و منتظرت هست نه تنها گله نمیکند بلکه لبخند هم میزند و دعایت میکند ، به سمت بیرون میروی در انتهای مسیر به تو نگاه معنا داری میکند یعنی دمی بایست شاید بار آخرم باشد ، شاید عجل امانم ندهد که به پابوس بیایم ، میایستی بازحرکت ، به او میگوئی روی بتن های سرد ورودی  بنشیند تا کارتت را پس بگیری و دربست بگیری .... 

آیا بازهم میشود این سیکل در زندگیم بودن کم وکاست تکرار شود

- - - - - - - - -

یا این دل شکسته مارا صبور کن

یا لااقل به خاطر زینب ظهور کن

دیگر بتاب از افق مکه ماه من

این جاده های شب زده را غرق نورکن

با ذوالفقار حضرت مولی بیا

دلها شیعه را پر حس غرورکن

یا چند صفحه مقتل کربلا بخوان

یاخاطرات عمه خود را مرور کن

هم از وفای ساقی لب تشنگان بگو

هم یادی از مصیبت سرخ تنور کن

باکوله بار غربت و اندوه خود بیا

از کوچه های سینه زنیمان عبور کن



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]