حکایت نامه

۱٥ خرداد ۱۳٩٦
یاکریم و یا رب

کرامــــتش بـــه غربتــش نمـی رسد

و دســت هـــم به تربـتش نمی رسد

چقدر از تو کم غزل نوشته اند 

لــــب تـــــو را پـــر از عسل نوشته اند

به معرکه کم از علی نداشتی 

سپـــــاه و لـــــشکری ولـــی نداشتی

تــــو را یکـــــی دو روز قـــبل عید کشت

زنـــــت تـــــو را بــــه خـاطر یزید کشت



۱٦ فروردین ۱۳٩٦
امشب با سعدی
جمع نمیشود دگر انچه تو میپراکنی


٢ فروردین ۱۳٩٦
سنه نود وشش
باسلام وعرض ادب خدمت دوستان ، امیدوارم سال پرخیر وبرکت را داشته باشید


٦ اسفند ۱۳٩٥
اوست نشسته در برم
إِلَهِی وَ رَبِّی مَنْ لِی غَیْرُکَ أَسْأَلُهُ کَشْفَ ضُرِّی وَ النَّظَرَ فِی أَمْرِی ای خدا ای پروردگار جز تو من که را دارم تا از او درخواست کنم که غم و رنجم را برطرف سازد و به مآلم از لطف توجه کند هوای دلم چون هوای اهواز است صاف که هست خاکی است باران که می اید گلی میشود


٥ اسفند ۱۳٩٥
ای عشق
چو مغروران بی منطق ،مگواز عشق بیزارم که ناگه میزندبر دل ، شگرد او شبیخون است


۳ اسفند ۱۳٩٥
بنیش برلب جوی و گذر عنر ببین
روی زمین هیچ چیز قطعی نیست، و معنای چیزها، با وزیدن بادی تغییر می‌کند.. و باد دائما می‌وزد، چه بدانید و چه ندانید... 👤 #میلان_کوندرا و ملا اضافه کرده ؛ ان باد در آن ، آن ، آن باد است ودر آن بعدی باد دیگری است


٢٦ بهمن ۱۳٩٥
یازهرا
این نقش دست کیست که مبهوط مانده ام؟


۱٦ بهمن ۱۳٩٥
امروز با سعدی
تو که یک روز پراکنده نبودست دلت صورت حال پراکنده دلان کی دانی


۸ بهمن ۱۳٩٥
مصیبت
مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست همه با قافیه “عشق” مصیبت دارند …!


٥ بهمن ۱۳٩٥
پرعشق
با پر عشق گر کسی رفت عین بقاست وگفت اگر از شما درباره روح پرسیدند بگو امر من است وبه امرعقل ، دل به دریا اتش زدند وجاودانه شدند


۱٥ آبان ۱۳٩٥
شکسته
جامی شکسته دیدم در بزم می فروشی.... گفتم بدین شکسته چون باده میفروشی؟... خندید و گفت زین جام جز عاشقان ننوشند.... مستِ شکسته داند قدر شکسته نوشی...!


٦ آبان ۱۳٩٥
شبان
شبان اهسته میگیریم که شاید کم شود دردم تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید..



٦ مهر ۱۳٩٥
زاده پائیز
چشم بر در
که تو از راه رسی،
حضرت عشق


به منِ
زاده‌ی پاییز
سلامی بکنی...


۱٧ شهریور ۱۳٩٥
بکوش که صاحب خبر شوی

خبر ش بگو 

       که جانم 

           بدهم به مژدگانی ...



۱ تیر ۱۳٩٥
با کریمان کارها دشوار نیست

ما چاره عالمیم 

   و بیچاره تو ....



۱٧ خرداد ۱۳٩٥
رمضانیه

حس عجیبی است 

از اول بوی اخرش را میدهد

شوق پرواز ، سنگینی گناه ، امید رسیدن ، پایبندی دنیا

من و اینهمه تناقض

تو و این همه رهایی  

انگار مسافر این کشتی نیستی 

باید باز بمانی و به عرشه خیره شوی 

تا شاید بار دیگر ...



۱٧ خرداد ۱۳٩٥
پناه اخر

پناه اخرت ای جان ! نم چشم و دل تنگ است/ علاج دیدن یاران رباب و باده و چنگ است

چه شبها از پی یوسف ، پدر خونبار می نالید / که این بستان بدون او سیاه و تیره و تنگ است

ولی با بوی روی او جهان یکسر گلستان شد / دو چشم خوفنشانش هم به لطف حق مداوا شد

 دلت را مفت بخشیدی و اخر هم نفهمیدی / ره عشاق تاریک و سیاه و تیره و تنگ است 



٧ اسفند ۱۳٩٤
بادیگران
نگو بار گران بودیم و رفتیم  نگو نامهربان بودیم و رفتیم  نگو اینها دلیل محکمی نیست  بگو با دیگران بودیم و رفتیم


٢٤ بهمن ۱۳٩٤
زنده شد به عشق
کاری ندارم که: کجایی ، ! چه میکنی بی عشق سرمکن که دلت پیر میشود


[ خانه | آرشيو |