حکایت نامه

۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

فردی غلامی را به خدمت گرفت

- اسمت چيه؟آنچه تو خوانی

- چی ميخوری؟آنچه توخورانی

- چی میپوشی؟آنچه تو پوشانی

- چی ميخواهی ؟ آنچه تو خواهی، من بنده ام برده را با حاجت چه کار

از هوش رفت ،‌پرسيدند چی شده ؟ گفت يک روز مثل اين برده خدا را بندگی نکردم

يکی درد و يکی درمان پسندد

   يکی وصل و يکی هجران پسندد 

                       ...از درمان ودرد وصل وهجران

                                 پسندم آنچه را جانان پسندد

يکی ديگم گفته بود : خدايا راضيم به رضای تو ،وتسليم به قضای تو،‌هيچ خدائی...



[ خانه | آرشيو |