حکایت نامه

۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

سلاممممممممم.........امروز بعد ازعمری رفتم کارخونه واييييييی چقدر دلم براش تنگ شده بود برای کارگرای افغانيش گل زمان ، گل مراد ،  پادشاه اووووووووه کلی ديگه همه وهمه دلم براشون يه ذره شده بود اونام خيلی بامعرفت تراز کليای ديگن اين مديرعامله ميگه با اينا گرم نگير کار نميکنن ولی مگه ميشه اينقدر مهربونن هروقت ميری پلوشون هرچی دارن برات ميارن کمال يه نيمروهائی درست ميکنه تو اون کاسه کثيفش با اون روغنی که از روغن ماشين کثيف تره وووووووووووای ولی خيلی خوش مزه ميشه يه چيز تو مايه های برگ سبز(البته نعذوبلله که به آن وادی معود توهين شد )، خيلی باحالن چقدر باهم اتحاد دارن مثه ما زير آب همو نميزنن ، به کم قانعن (سرحقوق دعوا نمکنن) نميدونم چی شد که حسينيه شد دفتر خاطرات ولی ايندفعه اينطوری شد چيکار کنم.



[ خانه | آرشيو |