حکایت نامه

٢٩ خرداد ۱۳۸٤
 

خداوند ازموجودات مقدار كمي معدن آفريد ازمعادن  مقدار كمي نبات افريد ازنباتات مقدار كمي حيوان افريد واز حيوانات اندكي انسان افريد در انسانها تعدادی عاقل آفريد از ميان عاقلها اندكي مسلمان وازمسلمانها اندكي مومن ودر مومنين اندكي عالم ودر عالما اندكي عامل درعاملان اندكي عابد ودر عبادهم اندكي زاهد و در زاهدين اندكي عارف ودر عارفين هم اندكي كامل دركاملين هم اندكي وليند  و دراوليا هم اندكي ولي دراوليا اندكي رسولند ودررسول هم  5 نفربرگزيده اند دربين انها  هم يك نفر خاتم .

وهمه اينها  رابراي اووفرندش ودامادش كه:

                    لولاك ما خلقت الفلاك ولولا فاطمه ما خلقتك و...

براي خاتم  يك وجود قرار داد و فاطمه را پاره تنش ...

خدای تبارک وتعالی رضای خودرا دررضای او وخشم خود را...

ولي پاره تنش  بعد ازمرگش هم حق گريستن براو نداشت ميگفتند علي به او بگويا شبها گريه كند ياروز به اين هم غنائت نكردند گفتند بگو به خارج شهر برودوگريه كند اوبايد شبانه  در بيت الحزان .....

روز اخر عمرش اينگونه گذشت:

برچهره زردم نشان از مرگ پيداست

     چون روز آخر بود  كار خانه كردم

        گيسوي فرزندان خود شانه كردم

          بيرون بريد ازخانه زينب را مبادا

             مادر دهد جان و كند دختر تماشا

 روز سختي براي علي بود شايد ديگر اگر كسي جواب سلامش ندهد اگرطناب به گردنش اندازند و به مسجد برند كسي نيست كه حاميش باشد كسي نيست   نفريشنان كند اما نه ، آن زمان كه زهرا هم بود علي اجازه نفرين نميداد آن زمان كه داشت پايه هاي مسجد ميلرزيد علي گفت زهرا جان نه نفرين نكن فضه زير بازوهاي زهرا را گرفت وبه خانه برد من ازبزرگي شنيدم  تا به خانه رفت اول بچه ها رو دور خود جمع كرد اول زير گلوي حسين رابوسيد بعد صورت حسنشو بوسيد دست يتيم نوازي بر سر زينبش كشيد.... علي چيزي بزگتر از حامي را از دست ميداد علي كسي رااز دست داد كه شايد فقط چاه ميدانست ....

ودر اخر وصيت او اين بود:

علي جان مراشبانه غسل بده شبانه كفن كن وشبانه خاك كن شايد ميدانست كه به جسم بيجانش هم اين مردم رحم نميكنند

من نميتوانم حدس بزنم به علي چه گذشت چه چيزي را ازدست داد ويا فاطمه كه بود كه به خاطرش علي كه هيچ چيز دنيا تكانش نميداد تكان خورد فقط به اين يقين دارم كه فاطمه فاطمه بود

 



[ خانه | آرشيو |