حکایت نامه

۱٠ تیر ۱۳۸٤
بازهم شعرنو

دستمال من زير درخت البالو گم شده 

                    ويا کمی آنورترشايد پشت کوه انداختمش

-زنجير من را بافتی؟ -بله !-پشت کوه انداختی ؟خير! -چرا؟-چون دور بود!

-بابا امده!!! - با چه کسی اوکسيت با او ؟- دوستش!

-چی چی آورده؟

-Nothing



[ خانه | آرشيو |