حکایت نامه

۱٠ شهریور ۱۳۸٤
 

ابراهيم را درآتش انداختند

موسی چهل سال در بيابان سرگردان بود 

اشموئيل چه زجرها که از جالوت نديد داوود با جالوت جنگيد

عيسی به صليب کشيده شد

يوسف را درچاه انداختند

يونس درشکم ماهی...

يوشع ، يعقوب ،زکريا،يحی و....

ولی هيچ کدام اندازه محمد اذيت نشد ، شايد او غلو ميکرد ، نه! اوکه ازروی هوی حرف نميزد ، پس چه ؟نميدانم شايدمشکل او شکمبه وزباله ای بود که بر سرش خالی شد ، نه اينها را که بقيه پيامبران هم داشتند ، شايد مشکل او آن خرمقدسها بودند ،شايد هم انهائی بودند که ندای ان الرجل لا يحجر را درموقع مرگش سر دادند ، نميدانم مبعثش جای تبريک دارد يانه ؟يقينا برای او قبول چندين سال رنج وسختی بود

- - - - - - - - - - - - - -

نميدونم رفتين بالای اون کوهی که وحی برپيغمبر نازل شد يا نه خيلی باحاله به قول يکی از بروبچ پينت هوسه مکس ! ولی خيلی سخته از اون کوه بالا رفتن اونم تنهائی خدائيش ما که يه غروب ۵ نفره رفته بوديم ترسيديم حساب کنين يه نفر تنهائی اونجا چله ميگرفته بعدش يه زن اون راهو ميامده بالا براش غذا مياورده واقعا بايد گفت:

با خدادادگان ستيزه نکن که خداداده را خدادادست 

 

 



[ خانه | آرشيو |