حکایت نامه

۱٦ شهریور ۱۳۸٤
 

عباس ، عباس ، عباس

وقتی به دنيا امد علی دستشهايش را ميبوسيد وميبوئيد

- دستهای پسر من اشکالی دارن

- نه ، روزی را ميبينم که....

 ديندند مادر عباس را دور سر حسين ميگردادند

- چه ميکنی؟

- بچه های من به فدای بچه های زهرا

در چنين دامن پاکی بزرگ شد ، در همه جا ادب را نگه ميداشت ، بزرگی چه قشنگ ميگفت حتی در روز تولدش هم اول حرمت برادر بزرگتر را نگه داشت!

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

دلم زپرده برون شد کجائی ای مطرب   بنال های که از اين پرده کار ما به نواست

چه ساز بود که در پرده ميزد آن مطرب   که رفت عمر هنوز و دماغ پرزنواست

 



[ خانه | آرشيو |