حکایت نامه

۱٠ مهر ۱۳۸٤
 

دیشب یه عروسی بودم که تا حالا حالم گرفتس اه اه همش چشم وهم چشمی اخه ماها کی میخوایم ادم شیم اقا حاجی هست انگشتر شش غیراطی (که از غی میاد) با رکاب طلا دستش سمت پدربزرگ عروس خانواده پدربزرگ عروس محور  ، اون طرف یه عروسی گرفته که  با غذا مونده  عروسیش یه هفته 60 نفر شام وناهار میخورن حالا اینا به درک عین ....مردم گل آوردن سه تا کامیون بارگل اخه تا کی ؟

حیف که ....اخه چرا دخترای ما از غربیا رقص و اهنگاشو یادمیگیرن، پسرامون بی بند باریشو، بزرگترامون ...

مسلمانان مسلمانان مسلمانی زسر گیرد

         که خصم از جهل علمتان مسلمان وار میتازد

   

 



[ خانه | آرشيو |