حکایت نامه

۱٥ مهر ۱۳۸٤
 

به یه مورچه گفتند خونتو آب برد! گفت: ای وای دنیا رو آب بردخوب دنیای من همین خونس دیگه!

یه عده  خیال میکنن دنیا همین تهرانه ، یه ذره روشنفکر تر خیال میکنن دنیا همین ایرانه، یه سری دیگه فکر میکنن دنیا همین کره است

آن کرمی که در پیله نهان است    زمین وآسمان آن همان است

 چرا وقتی که یکیمون میمیره عزا میگیریم؟چرا وقتی ماشینمونو عوض میکنیم مغرور میشیم؟ چرا چهارتا کتاب میخونیم برای زمین وزمون شاخ وشونه میکشیم؟

اف حسبتم خلقناکم کشکها ؟ نه!انا نحن نزلناه الذکر وانا لهم حافظون!!!

 از اين پراکنده گوئی معذرت خيلی حرف دارم تو يه پست خلاصش همین ميشه

- - - - - - - - - - - - - -

یه چوپانی سروانی رو دید که خیلی خودشو گرفته گفت:

-این ستاره ها  چیه رو شونت .- درجه سروانی.- خوب به چه دردید میخوره ؟بعد از یه مدت دیگه میشه سرهنگی – بعدش؟ میشه سرتیپی – بعدش؟ هیچی دیگه

- خوب من از الان هیچیم پس 22 سال ازت جلوترم!!!

 



[ خانه | آرشيو |