حکایت نامه

٢۱ مهر ۱۳۸٤
 

پريروز مسئول پروژمون نيامده بود من بجاش رفتم سر خط همه کارا خوب

پيش ميرفت تا اينکه ساعت ۱۲:۳۰ شد يکی از کارگرا اومد جلو

- مهنس سلامممم،سلام عليکم،- مهنس ناهار شی ميشه،هوم؟مگه ماه رمضون نيس

- مهنس من يان حرفا حاليم نيس اگه ناهار ندی به مولی علی کار نميکنيم

بله  ببينم ديروز هم ناهار خوردين؟-پس شی؟ميشه خشکه باهاتون حساب کنم؟

-از ما گفتن ما کار نميکنيم!!!!(باتاکيد وبيل به دست)

حالا که فکرامو ميکنم شما کارتون خيلی سخته براتون ناهار ميگيرم ولی اصراف نکنيد خدائيش



[ خانه | آرشيو |