حکایت نامه

٢٢ مهر ۱۳۸٤
 

شوهر به صورت همسر نگاه ميکردلحظه لحظه جدائی بود  

- اگر ممکن است بیرون باش با دخترم کاردارم

- باشه

- ببین دختر من ترسیدم به پدرت بگم شرمنده بشه من که دارم میمیرم پول ندارم کفن بخرم من هر چی داشتم دادم وعوضش خدا تورو به من داد البته تو اين معامله ضرر نکردم ولی تو به پدرت بگو اگه ممکنه ابای خودشو کفن من کنه

دختر 5 ساله پيام رسان مادر شده بود- بابا مامان اینا رو گفت

پدرشروع به گریه کرد.....

- - - - - - - - - - - -

نميدونم چه حکمتيه وقتی زهرا يتيم شد ۵ سالش بود ، وقتی هم ميواست بره دخترش ۵ ساله بود

 



[ خانه | آرشيو |