حکایت نامه

٢٥ آبان ۱۳۸٤
 

سخن سردبير:

های  دلم برای سخن سردبير نوشتن يه ذره شده البته اونوقتام خودم نمينويشتم هردفعه گردن يکی بود بعضی ازبچه ها اعتراض ميکردن اگه سخن سردبيره  پس کشک چی خودت بنويس ديگه بعدش اسمشو عوض کرديم اول گذاشتيم بجای سردبير بعد شد خشت اول  بعد که نقشون خوابيد باز شد همون سخن سردبير ولی باز خودشون مينوشتن   جالب اينجا بود که هردفعه يه تیپی ميشد وقتی  معجون مينوشت همه ريسه ميرفتند اين خانموما که مينوشتن خفن ميشد خودم که مينوشتم بيخود ميشد ولی خيلی حال ميداد همين که هرچی بنويسی ۱ ساعت بعدش رئيس دانشگاه زنگ پشت زنگ وبايد دنبال سوژه ميگشتی که ميری باهاش جلسه بحثو منحرف کنی يادش بره 

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

دفاعيه :

شنيده بودم آدم بيکار يا شاعر می شه يا منجم ، ولی نديده بودم . الحمدلله نديده از اين دنيا نمی رم !

 

۱- چشمت روشن که نديده نمردی به قول حافظ تو خود حجاب خويشتنی زجا برخيز!گناه کمترکنی بيشترم ميبينی .۲- من هم شاعرم هم منجم کف دست بده فالت ببينم ۳-دوست عزيز  عوض گله نداره ۴-توگلوم گير کرده بود جواب نميدادم خفه ميشدم

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اينم بخش سياسی:

بحث داغ اين روزا وزير نفته که مدير رده چهارمی وزارت خونه بوده وپله های ترقيهو پرواز کرده يا باجرثقيل بلندش کردن  گذاشتند بالا هرچی بوده ازاتفاقات نادره که منتظر رای اعتماد خانه ملته

بحث تاريخ مصرف گذشته وزير اموزش وپرورشه که در اين يک هفته تبديل اموزش پرورشو   به امرزش پرورش  تسريع بخشيده سخنان احمدی نژادو در تعيين صلاحيت وزير (حداقل انتظار من ازشما نمايندگان رای به وزير اموزش پرورشه که از پيکره اين وزارتخانس وگچ خوردس....) احتمالا اين کارائی که داره ميکنه اثرات اون کچاس که خورده

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

اين بخش عرفانی : 

مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش

 

- - - - - - - - - - - - - - -- - -

بخش عشقگولانه  :

الان داره بارون مياد ميگن وقتی بارون مياد برين زيرش بگين اين سياهيا که داره ازطبيعت پاک ميشه   فکرکنم قبلا گفتم ولش...

- - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - -

 خدا - پيغمبری:

ديروز که به اينه نگاه ميکردم اثار تار موهای سفيد نمايان بود ياد يه جمله افتادم

ای صاحب ريش سفيد وقلب سياه روبرويت اتش جهنم است وپشت سرت ملک الموت عمرت داره تموم ميشه و...

 

- - - - - -- -- - - -- - - - - - -

سخنی که باتو دارم به نسيم صبح گفتم

           دگری نميشناسم تو ببر که اشنائی  

 



[ خانه | آرشيو |