حکایت نامه

٢۸ آبان ۱۳۸٤
 

سخن سردبیر

نمیدانم با این دل چه کنم  مدتیه  سخت گرفته  ول کنم نیست هرچی میخوام سرگرمش کنم رضایت نمیده دیگه مثکه در این حکومت حاکمیت نداره هویتش داره میره زیر سئوال اخه چرا یهوئی اینطوری شد .

مچ گیری

یکی هست که کامنتای منو میخونه بعد من هرجا کامنت میذارم میره کامنت میزاره نمیدونم حرف حسابش چیه که میره کامنت میزاره بعد اونا رو تومسنجرش اد میکنه پشت سر من حرف میزنه ببین من قبلانم گفتم سیب زمینی هستم هرچی میخوای به بقیه درباره من بگی بگو خودم میزارم تو بلاگم اصلا تو مسنجرمم سند تو همه میکنم چون من خیلی دوست دارم که توبلاگم نمیان حتی اگه میخوای میرم به همه دوستائی که دسترسی به اینترنت ندارن هم میگم خوب؟ ازتو به یک اشارت...خبر ازتو پس

خدا - پیغمبری

حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش

         ازکه پرسی که دور روزگاران را چه شد

سیاسی

در پی سخرانی اکبرشاه معاون اول پرزیدنت ازترس جان و ازاونجا که ایران سرای هاشمیه به قم رفتند ونه در هرجائی بلکه درجمع بسیجیان به دفاع از رئیس جمهور پرداختند.دومین واکنش هم خود پرزیدنت در دیدار با ائمه جمعه انجام دادن وازاونجا که ترسیدند ندای سخرانی به خارج جمع برسه وطرفداران هاشمی ....  همه خبرنگاران اخراج شدند

ادبی

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخواست

               عندلیبان را چه پیش امد هزاران را چه شد

عرفانی

زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوزد

                   کس نداند ذوق مستی می گساران را چه شد

 



[ خانه | آرشيو |