حکایت نامه

۸ آذر ۱۳۸٤
 

پادشاهی میخواست ادعای خدائی کنه به وزیرش گفت چی کار کنم وزیر گفت به این راحتیا که نمیشه فعلا دست نگه دار گذشتو گذشت تا وزیر یه کارهائی کرد که شما یاد نگیرین بهتره خلاصه یه روز به دونفر رسید دید که دارن با هم دعوی میکنن اومد ببینه چی شده اونا گفتندخوب شد اومدی  بیا ببین حق با کدوم ماس!

نفر اول: من نعل اسب پیدا کردم ، نعل اسب که دارم خوب بلاخره اسب هم میخرم اسب من احتیاج به چریدن داره اینجاعلف خوبی داره اسبمو میخوام بیارم اینجا بچره خوب اسبمو بیارم اینجا که در میره میخوام میخ طویله بکوبم که اسبمو اینجا ببندم این اقا نمیزاره میخ طویله بکوبم

وزیره گفت اقا چرا مانع میشی ؟

- من یه جوان مجریدی هستم میخوام ازدواج کنم زن وبچه دار میشم زن وبچه من مسکن میخوان اینجا بیابونه این منطقه سرسبز قشنگیه زن وبچمو میخوام بیارم گردش این اقا اسبشو ببنده اینجا اسبه به زن وبچه من لگت میزنه

وزیره رفت پیش شاهه گفت اگه میخوای ادعای خدائی کنی حالا وقتشه

وقتی مغزمردم از کارافتاد میشه ادعای خدائی هم کرد!!!

 

 



[ خانه | آرشيو |