حکایت نامه

۱٤ آذر ۱۳۸٤
 

زاتش مهری که خود افروختی

جسم وجان و پیکرم را سوختی

هرکه زین اتش نسوزد پخته نیست

وانکه زین اتش بماند خام نیست

ای تو داروی تن رنجور من

وی همه چیز من و هر چیز من

رو به هرچه غیر تو برتافتم

خویشتن را در وجودت یافتم

میگدازد گرچه جانم از فراغ

زنده میدارد دلم را اشتیاق

راستی از چه جانم سوختی؟

این چه اتش بود تو افروختی؟

خوب کردی بیشتر جانم بسوز

هرچه خواهی بر لهیبش برفروز

 



[ خانه | آرشيو |