حکایت نامه

۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

یادمه تویه مدرسه اون جونیا که معلم بودم موضوع انشا رو آزاد گذاشتم یکی از بچه های باهوش که خیلی دوسش داشتم وازاون خرخونها بود یه موضوع باحال انتخاب کرده بود،که برای ازدست ندادن همین 5 -6 تا کامنت از تیترش صرفنظر میکنم !

اولشو اینطوری شروع کرده بود ، کی گفته این عربها قبل از پیغمبر جاهل بودند اونا خیلی هم عقلشون میرسیده که دختراشونو زنده به گور میکردند ، اونا خیلی هم جلوتر از عصر خودشون فکرمیکردند. بعدش یه جای دیگه نوشته بود شما اگه دقت کرده باشین تو بقیع نه مگس راه میدن نه دخترارو .... نوشته بود اصلا اگه به زنا تصدیق ندن مشکل ترافیکم هم حل میشه چون 50 درصد ماشینا مال  اوناس و اگه کنکور ندن مشکل کمبود دانشگاهها هم حل میشه . بعدش بعد ازکلی کبری صغری چیدن گفته بود .....من که وقتی داشتم انشاشو میخوندم ازخنده مرده بودم ، علی رقم میل باطنیم مجبور شدم تنبیهش کنم وکلی نصیحت!!! ولی اون اخرش گفت آقا جدی خودتون این حرفائی که به من زدین قبول دارین . من فقط سکوت میتونستم بکنم بهش یه نگاهی کردم بعد گفتم ...

-----------------------------------

نميدونم اين چه احمقی که هی کامنت ميذاره واسمشو نمينويسه ادم وقتی يه حرفی ميزنه حداقل طرف مقابلش بايد بدونه کيه اگه حرفت اينقدر زشته که دورازشان خودت ميدونی اسمتو بنويسی بهتر نيست اون حرفو نزنی منکه سيب زمينيم بهم بر نميخوره بيخودی سعی نکن همين وقتو رو يکی ديگه بذاری دوبرابر نتيجه ميگيری الانم که ميبينی دارم واکنش نشون ميدم واسه اينه که ...والا ميدونم اگه از دست سگ فرار کنی واق واق ميکنه ودنبالت مياد واگر محلش نذاری کاريت نداره

 



[ خانه | آرشيو |