"حسنی نگو بلا بگو " علاف چشم چرون بگو

موی ژلی ، ابروی ژولی  واه و واه و واه

نه سیما جون نه بیتا جون ،هیچکس باهاش رفیق نبود

تنها توی کافی شاپا ، نگا میکرد به بشقابا

باباش میگفت : حسنی میری به سربازی،نه نمی رم نه نمیرم !

میری تو پارک دختر بازی ؟ نه نمیرم ! نه نمیرم

گل پری جون با زانتیا ، ویراج میداد تو کوچه ها

...

/ 2 نظر / 8 بازدید
حباب

وصف حال خودت بود :دی گفتم شبیه حسنی هستیا[خنده]

کودک

:))))))))))))))