زاتش مهری که خود افروختی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

جسم وجان و پیکرم را سوختی

هرکه زین اتش نسوزد پخته نیست

وانکه زین اتش بماند خام نیست

ای تو داروی تن رنجور من

وی همه چیز من و هر چیز من

رو به هرچه غیر تو برتافتم

خویشتن را در وجودت یافتم

میگدازد گرچه جانم از فراغ

زنده میدارد دلم را اشتیاق

راستی از چه جانم سوختی؟

این چه اتش بود تو افروختی؟

خوب کردی بیشتر جانم بسوز

هرچه خواهی بر لهیبش برفروز

 

/ 6 نظر / 15 بازدید
BeautifulUgly

سلام ... وبلاگ جالبی داريد.متن های زیبایی نوشتید. اميدوارم موفق باشيد...

غزال

سلام...می دونی مدتی ننوشتی و حالا که آپ کردی دوست دارم يه تشکر بکنم...شعر خيلی زيبايی بود...مخصوصا چون واسه خود خودش بود...از هموناست که دوست دارم چند بار بخونمش...

چارخونه

سلاممممممممم :) دلم برا شعرای پر غلطت تنگ شده بود (به قول بچه ها دو نقطه دی)

احسان

سلام اينها که نوشتی يعنی چه؟؟

هانيه

سلامممم ... شما هم می‌تونی بری آتيش روشن کنی قشنگ توش بسوزی...

ريحانه

سلام . " گفتم دل و جان بر سر کارت کردم * هر چيز که داشتم نثارت کردم * گفتا تو که باشی که کنی يا نکنی * آن ، من بودم که بی قرارت کردم "